free
2. قبل از جواب دادن فکر کن 3. هيچکس را تمسخر مکن 4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور 5. خود براي خود، زن انتخاب کن 6. به ضرر و دشمني کسي راضي مشو 7. تا حدي که مي تواني، از مال خود داد و دهش نما 8. کسي را فريب مده تا دردمند نشوي 9. از هرکس و هرچيز مطمئن مباش 10. فرمان خوب ده تا بهره خوب يابي 11. بيگناه باش تا بيم نداشته باشي 12. سپاس دار باش تا لايق نيکي باشي 13. با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي 14. راستگو باش تا استقامت داشته باشي 15. متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي 16. دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي 17. معروف باش تا زندگاني به نيکي گذراني 18. دوستدار دين باش تا پاک و راست گردي 19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتي شوي 20. سخي و جوانمرد باش تا آسماني باشي 21. روح خود را به خشم و کين آلوده مساز 22. هرگز ترشرو و بدخو مباش 23. در انجمن نزد مرد نادان منشين که تو را نادان ندانند 24. اگر خواهي از کسي دشنام نشنوي کسي را دشنام مده 25. دورو و سخن چين مباش و نزديک دروغگو منشين 26. چالاک باش تا هوشيار باشي 27. سحر خيز باش تا کار خود را به نيکي به انجام رساني 28. اگرچه افسون مار خوب بداني ولي دست به مار مزن تا تو را نگزد و نميري 29. با هيچکس و هيچ آييني پيمان شکني مکن که به تو آسيب نرسد 30. مغرور و خودپسند مباش، زيرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالي شود چيزي باقي نمي ماند خانواده
برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یك روز اومده بود دم در مدرسه
که منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این
كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و
فورا از اونجا دور شدم. روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت
هووو ... مامان تو فقط یك چشم داره. فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و
گور كنم. كاش زمین دهن وا میكرد و منو...
كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
اما اون هیچ جوابی نداد. حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم،
چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست
از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج كردم، واسه خودم
خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...
از زندگی، زن و بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم، تا اینكه یه روز
مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا
خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی خبر!
ناپدید شد.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری
میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون، البته فقط از روی
كنجكاوی. همسایه ها گفتن كه اون مرده. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن. سلام
عزیزترین کس من. من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه بی خبر به
خونتون اومدم و بچه ها تو ترسوندم، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی
اینجا، ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم و بیام تورو ببینم. از اینكه
دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه میدونی وقتی تو خیلی كوچیك بودی،
تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی، به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل
كنم تو فقط یک چشم داشته باشی. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو. برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیا رو بطور كامل
ببینه. منو ببخش!»
بعد از لحظه اي او دوباره همان لطيفه را گفت و تعداد کمتري از حضار خنديدند.
او مجدد لطيفه را تکرار کرد تا اينکه ديگر کسي در جمعيت به آن لطيفه نخنديد.
پس چرا بارها و بارها به گريه و افسوس خوردن در مورد مسئله اي مشابه ادامه ميدهيد؟ عیبی ندارد عشق پاکم را فدای حرف مردم کن بر ریشه های جنگل شوقم تبر بردار ، حرفی نیست اما فقط یک لحظه شور فصل رویش را تجسم کن احساس سبزم را کلاغان و مترسک ها درو کردند بعد از من این بی انتها را وقف عشق و بوی گندم کن بگذار مردم با هیاهوهای گنگ خویش ، خوش باشند من از تو می خوانم ، تو هم با شور آوازم ترنم کن یا هم صدا با من تب این واژه ها را آتشین تر ساز یا شعله های سرکش طبع مرا دق مرگ هیزم کن مرگ غرورم چشم بیمار تو را روشن نخواهد ساخت یک عمر شوق بودنم را وام دار یک تبسم کن شاید زبانت را نمی فهمم که دردم را نمی دانی با هر زبانی دوست داری با غزل هایم تکلم کن ... *
شواهدي كه بر اين مدعا صحه مي گذارند، به قرار زيرند: ۱. نقوش اهرام، مجسمه هاي ابوالهول و همچنين نوشته هاي هيروگليف در سراسر لژها و نشريات ماسوني به چشم مي خورد . زمان از نگاه تاريخ Q2. Where was the Declaration of Independence signed? Q3. How can u drop a raw egg onto a concrete floor without cracking it? *Concrete floors are very hard to crack. Q5. What is the main reason for failure? Q6. What can you never eat for breakfast? Q7. What looks like half an apple? Q8. If you throw a red stone into the blue sea what it will become? Q9. How can a man go eight days without sleeping ? * No problem, he sleeps at night. Q10. How can you lift an elephant with one hand? Q11. If you had three apples and four oranges in one hand and four apple Q12. If it took eight men ten hours to build a wall, how long would it take four men to build it? + انسان در همان لحظه که تصمیم می گیرد آزاد باشد، آزاد است . + وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت تفکر اوست . + تجربه نامی است که تمام افراد بر روی اشتباهات خود می گذارند . دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا ، به از نادان دوست
دوست دانا ، بلندت می کند
بر زمینت می زند نادان دوست
gol anghadr ziba o delneshin o arambakhsh ast k badtarin adam ra aram mikonad o khod ra ba hame vojodash b o tahmil mikonad hata ba vjode inke khar azar dahande darad vali baz ham gol ra dost darim biaid hamangone k gol ra ba kharsh dost midarim hmdigar ra niz ba hame khobiha o badihayman dost bedarim zibaeye gol b zaher o boyash hast khare azar dahande ham darad vali ensan agar yek badi dashte bashad 1000ran khobi ham darad har adami nemayan konande hadeaghal yeki az sefate khodast biaid hame sefate khoda ra dar del dashte bashim شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم رهگذری بود که روی برگهای پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگ ها همان آوایی بود که گمان می کردم می گوید دوستت دارم
من هنوزم از بازی کلاغ پر می ترسم.... صبركن عاطفه دلگير شود بعد برو ، يا كمي از تو دلم سير شود بعد برو ،
صبر كن كودك نو خاسته ي عاشقي ام ، زندگاني كند و پير شود بعد برو، تازه
از راه رسيدي به سفر فكر نكن ، صبر كن وقت سفر دير شود بعد برو، باشه . . . برو ولی منم زود میام . . . دوست دارم
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
دخترک
شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشقپسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی
داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات
خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و
دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
tanha bodan ra b har chizi tarjih midaham. dar tanhatarin tanhaeiam faghat tanhaei ba man mand o tanhae bod k ham dame man shod. dost? mezah mikoni he he he khandidam hame bozorgane khanevadam bem goftan vali man gosh nakardam o goftam:(dostaye man fargh mikonan o hamish baham mimonan hata dar sakht tarin lahazatam) afarin bar pedaram k hamishe bem mige:ensaniat dar elmo o pole mige:age zesht tarin adam elm o pol dashte bashe hame chiz dare. dost, ashena, famil, shakhsiat 0hame chiz va mige:age hezaran dos dashte bashi 0 pol nadashte bashi ba kochektarin moshkel be hezaran doshman tabdil mishan. vali mane ahmagh gosh midadam ebrat nemigereftem ta in ke tajrobe kardam o fahmidam k agar behtarin dost k 100ha khatere khob bahash dari 0 lahazate khoshe zendegit ro bash bodi be khatere ye ekhtelafe kochik hame khaterate khob ro faramosh mikone o sarsakht tarin doshmanat khahad shod. hala nasihate man b shoma bozorgvaran hich vaght ba hich ks ziad samimi nashavid o hamishe razhaie zendegi ra dar ghalbet negah dar zira razhaye zendegit mitonan ye zahre bi dava bashan k az tarafe doste samimit b tarafet part mishan.
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه!
حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود!!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از
دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی
میدزدید...
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال
صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به
سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و
اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را
شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای
اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها
راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع
میکرد به خواندن رمان...
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه
وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم
کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد!!!
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن
میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون
میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به
دزدی نمیزد، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.
میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و
بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود!
چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند.
به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی
صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد
نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و
برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از
هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه
برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد
درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل
چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را
آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی
ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی
آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته
میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی؟!!!
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند:
آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم
کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن
دیگری هم از ...
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.
عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به
دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود
که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها
میدزدیدند.
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا
اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و
زندانها ساخته شد...!
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...
با عصبانیت گفتم: چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها مو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا.
اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه مون در سنگاپور برای شركت در جشن تجدید
دیدار دانش آموزان مدرسه،
پيري براي جمعي سخن ميراند.
لطيفه اي براي حضار تعريف کرد همه ديوانه وار خنديدند.
او لبخندي زد و گفت:
وقتي که نميتوانيد بارها و بارها به لطيفه اي يکسان بخنديد،
گذشته را فراموش کنيد و به جلو نگاه کنيد..

این نقاشی برنده ۱۶ جایزه بینالمللی شده و از آن به عنوان نماد در NGOهای مبارزه با ایدز استفاده میشود.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
Q1. In which battle did Napoleon die?
* his last battle
درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
در اخرین جنگش
* at the bottom of the page
اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟
در پایین صفحه
چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد
Q4. What is the main reason for divorce?
* marriage
علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج
* exams
علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
امتحانات
* Lunch & dinner
چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام
* The other half
چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر ان سیب
* it will simply become wet
اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد
یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد
* You will never find an elephant that has only one hand..
چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد
and three oranges in other hand, what would you have ?
* Very large hands
اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟
دستهای خیلی بزرگ
* No time at all, the wall is already built.
اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟
هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده
اولین مردمان جهان که نخ به سکه میبستند و در داخل تلفنهای عمومی میانداختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که توانستند از کارتهای اعتباری تلفنهای عمومی استفاده کنند، بدون آنکه اعتبار آن کم شود، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که نوشابههای تقلبی ساختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که در اولین صادرات به کشورهای شمالی ایران به جای حنا، خاک رنگی فروختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که کشف کردند دروغگویی و ریا و کلکبازی برای موفقیت ضروری است، ایرانیان بودند!
اولین
مردمان دنیا که همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان ایرانیان
بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاری، پنجرهها را هم باز میکنند!
اولین مردمانی که در گروه کمتوسعهترین کشورهای دنیا قرار دارند ولی ادعا و توقع برترین مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که فقط به گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار میکنند ولی چیزی در ۵۰۰ سال اخیر برای دنیا نداشتهاند ، ایرانیان بودند!
ادامه مطلب

میترسم بگویم تو...!
آرام بگویی پر....!
باران مهر و ماه و آئینه باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد، غصه می سوزد شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی دل می کشد ما را تو می دانی

عکس های رمانتیک و زیبا در باران




عکس های رمانتیک و زیبا در باران













عکس های رمانتیک و زیبا در باران




عکس های رمانتیک و زیبا در باران











عکس های رمانتیک و زیبا در باران





دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند
بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا
مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت
می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه
برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول
داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك
نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
rel="nofollow" target="_blank">

در
آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن
ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر
می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می
انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با
موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت ووقتی لبخند می زد، چشمانشبه باریکی یک خط می شد.
در
۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی
بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست
پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به
شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین
بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها
می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به
یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.
در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر
درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد.
دختر
بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر
در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر
مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر
در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا
کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را
آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت
کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبختعروس و دامادچشم دوخته بود و
بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی
ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش
ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:
فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا
تا کرد.
ده
سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه
شده و در حالورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را
آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر
را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمامپس
اندازشدر آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با
لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن
پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این
سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و
خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر
همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخرلبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای مننگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
| Design By : Pichak |

